تبليغاتX
اندیشه هفت
  1. مغازه‌تان را صبح اول وقت باز كنيد. همان موقع كه خروس‌ها صدايشان را مي‌اندازند توي گلويشان و راديو به همه سلام مي‌كند و خورشيد پيدايش مي‌شود.
  2. گران‌فروشي نكنيد. تنها اجناسي را گران‌تر از قيمت واقعي‌شان بفروشيد كه آنها را گران‌تر خريده‌ايد.
  3. سعي كنيد ميزان احترامي كه به آدم‌ها مي‌گذاريد با ميزان خريدي كه آنها از شما كرده‌اند، نسبت مستقيم نداشته باشد.
  4. بگذاريد مشتري، جنس مورد نظرش را كاملاً امتحان كند، بعد آن را بخرد. (طبيعي است كه اين توصيه براي فروشندگان مواد غذايي نيست.)
  5. اجناس گران قيمت‌تان را دم دست نچينيد. من هم از آن طرف به دزدهاي محترم آموزش مي‌دهم.
  6. اگر مي‌خواهيد به مشتري بگوييد: «قابل نداره»، اين كار را قبل از گذاشتن پول توي دخل انجام دهيد.
  7. وقتي از مشتري پول مي‌گيريد، مراقب باشيد كه لابلاي پول‌ها اسكناس‌هاي صادره از بانك مركزي بربره وجود نداشته باشد. اين اسكناس‌ها ديگر اعتبار ندارد.
  8. اگر كسي از شما پول خرد خواست، پولش را خرد كنيد. (حتماً انتظار داريد اينجا بگويم: «البته عمل خرد كردن با تكه تكه كردن اسكناس او انجام ندهيد»، اين طور نيست؟ بفرماييد. گفتم!)
  9. جواز كسب‌تان را جايي قرار دهيد كه براي همه قابل رؤيت باشد. يكي از تفريحات سالم مشتري‌ها اين است كه عكس روي جواز كسب مغازه‌دارها را (كه مال عهد بوق است) با قيافه‌ي حالايشان مقايسه كنند و لذت ببرند.
  10. با مشتري‌هايتان رفيق شويد تا هميشه از شما خريد كنند. براي اين كار مي‌توانيد پس از هر بار خريد كردن، آنها را ماچ كنيد و تا در خانه‌شان برسانيد.
  11. در داروخانه‌تان نفت، در ميوه فروشي‌تان سنگ پا، در بنگاه معاملات ملكي‌تان سيگار، در خواربارفروشي‌تان پوشالِ كولر و در خرازي‌تان اورانيوم غني شده نفروشيد.
  12. براي اجناس‌تان تبليغ كنيد.

نمونه‌ي تبليغ مناسب براي اجناس مختلف:

·        شلوار: پارچه‌اش مال ايتالياس. دوختش هم توركه. برادپيت هم از اين شلوارا مي‌پوشه.

·        سيگار: انقده حال ميده.

·        كتاب: من خودم تا به حال ده بار خوندمش، حرف نداره.

·        تلويزيون: يه برنامه‌ي تكراري هم نشون نمي‌ده.

·        آدامس: هر چي مي‌جوي تموم نمي‌شه، خيلي باحاله.

·        عينك: دنيا رو باهاش يه جور ديگه مي‌بيني.

·        شير پاستوريزه: مطمئن باش سالمه، من خودم گاوش رو مي‌شناسم.

·        بادكنك: اگه تركيد، من اسمم رو عوض مي‌كنم. (يادتان باشد در اين مورد از قبل اسم مناسبي براي خودتان انتخاب كرده باشيد.)

  1. اگر دست تنها از پس جواب دادن به مشتري‌ها بر نمي‌آييد، يك كارگر ساده استخدام كنيد. البته مراقب باشيد كارگر مورد نظرآن قدر ساده نباشد كه براي كنترلش يه كارگر ديگر هم احتياج باشد.
  2. در مغازه‌تان اجناس غيرمجاز نفروشيد:
  • مثال براي اجناس غيرمجاز:
  • در بقالي: لبنيات تاريخ مصرف گذشته.
  • در ساندويچ فروشي: الويه.
  • در خرازي: سنگ پاي مسطح.
  • در روزنامه فروشي: روزنامه‌ي ايران.
  • در پرنده فروشي: عقاب، گيدور، كفتار.
  • در نوار فروشي: نوارهاي ... و ... و ... .
15. مغازه‌تان را آخر شب ببنديد. همان موقع كه سگ‌ها از لانه‌شان بيرون مي‌آيند، جيرجيرك‌ها شروع به سروصدا مي‌كنند، راديو به همه شب بخير مي‌گويد، ستاره‌ها چشمك مي‌زنند و ماشين نيروي انتظامي توي ‌خيابان‌ها گشت مي‌زند.
+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در پنجشنبه 1388/09/12 و ساعت 9 PM |

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در سه شنبه 1388/06/10 و ساعت 7 PM |
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:

این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گیجم!
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست می دارم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداْ بیشتر هستم!

حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
من کاملا تعطیل بودم!
اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم
تنها ـ حدود هفت فرسخ ـ در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابلای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد

دیشب پس از بیست و هفت سال فهمیدم
که بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و فیروزه ای را
از رنگ قرمز دوست تر دارم!

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی

صد بار در یک روز می میرم!

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند

اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی است!
+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در شنبه 1388/04/20 و ساعت 4 PM |

آغوشت و به غیر من، به روی هیشکی وا نکن         

 

من و از این دلخوشی ها، آرامشم، جدا نکن

من برای با تو بودن، پر عشق و خواهشم              

 

واسه بودن کنارت، تو بگو، به هر کجا پر می کشم

من و تو آغوشت بگیر، آغوش تو مقدسه                  

 

بوسیدنت برای من، تولد یک نفسه

 

چشم های مهربون تو، من و به آتیش می کشه     

نوازش دست های تو، عادته، ترکم نمی شه

فقط تو آغوش خودم، دقدقه هات و جا بذار                

 

به پای عشق من بمون، هیچ کس و جای من نیار

مهر لبات و رو تن و روی لب کسی نزن                  

فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در شنبه 1388/04/20 و ساعت 3 PM |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد...

+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در شنبه 1388/04/20 و ساعت 3 PM |

بايد امروز قلم برداريم

و به پيشاني شب بنويسيم.

بايد از چشمه ي نور قلم حافظه را پر بكنيم.

روي ديوار غروب يادگاري بنويسيم:

مردي از جنس مردم

+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در پنجشنبه 1388/03/21 و ساعت 4 PM |

میروی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی

میروی تا با نبودن عشق را پرپر کنی

آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است

من نباشم میتوانی روزها را سر کنی؟

در نبودت گریه کردم آینه احساس کرد

آینه شو گریه ام را حس کنی ،باور کنی

سبز در عشقت شدم ،کم کم تو دانستی ولی

عاقبت میخواستی در قلب من خنجر کنی

بعد تو در سینه نامت میشود یک خاطره

کاش میشد قصه عشق مرا باور کنی....

+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در پنجشنبه 1388/02/24 و ساعت 1 AM |

دیر گاهیست که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام...

 

+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در پنجشنبه 1388/02/24 و ساعت 1 AM |

آخر یه شب این گریه ها سوی چشمهامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پر پر کنی
محکم بگیرم دستهاتو احساسمو باور کنی

+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در سه شنبه 1387/11/15 و ساعت 11 AM |

...و من قدر خود را بزرگتر از آن میدانم كه محبت خویش را از كسی دریغ كنم. حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود میسوزم و لذت میبرم. این لذت بزرگترین پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آید...

+ نوشته شده توسط علی و شاید زهرا در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت 11 AM |


Powered By
BLOGFA.COM


زهراي من كجاست؟